تبليغاتX
گفت و گو
گفت و گوهای تنهایی یک آدمیزاد
روزهای زندگی ، لحظه های بندگی ، دقیقه های یک دندگی ، همگی سپری می شوند اما هرگز کسی حسم را نمی فهمد ، حس آدمیزاد غلت خورده در یک مرداب که بسیار دوست می دارد به جایی دستش را گیر بدهد . شاید اگر تا دیروز پایم را هر جا که می شد می گذاشتم امروز فقط جایی پایم را می گذارم که مطمئنم خاک است و سنگ ، جسمم از خاک و دلم از سنگ ، طبیعت راستین و صادق است و مازاده ی این طبیعتیم چرا ؟ به راستی چرا گاهی گرفتار مرداب می شویم ؟ شاید زمانی که خاک و سنگ جای خالی می دهند به پای ما !! پس طبیعت اهل نیرنگ است او به من به تو وحتی به آب جاری وجودش نیرنگ می کند . وقتی که می شود از سطح ، گوارا و زیبا جاری شد چرا لای سنگ و کلوخ ؟ طبیعت مهربان است می پرسی چرا ؟ چون همین مرداب و آب پر نیرنگ جان درخت را سیراب می کند ... سنگ و کلوخ و خس و خاشاک و مرداب همگی راه به یک سوی دارند ... زندگی ... و من بی تو ... باز هم زندگی ... دوستت میدارم ای زندگی ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

دلم گرفته
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

یادم نره...

یادم نره من هیچی نیستم

یادم نره من اصلا آدم نیستم

یادم نره من اعتماد به نفس ندارم

یادم نره من خیلی بچه ام

یادم نره من خیلی چرت و پرت میگم

یادم نره این همه مدت هیچ کاری برا خودم نتونستم بکنم

یادم نره من حتی به خاطر خدا کاری برا کسی نکردم

یادم نره من خیلی منفعت طلبم

یادم نره من خیلی اهل تلافی ام

یادم نره که خیلی فراموشکارم مخصوصا درمورد خدا

یادم نره من خیلی بی ظرفیتم

یادم نره وقتی برا کسی دعا کردم و خدا لطف کرد و صدای من حقیر رو شنید بی خودی مغرور شدم در حالی که من هیچکاره بودم و خدا خودش می خواست حتی بی دعای من اون اتفاق بازهم می افتاد چون خدا می خواست .

یادم نره من هیچ کاری برا هیشکی برا رضای خدا نکردم

یادم نره من نتونستم تو این دنیا برا آدمی مفید و موثر باشم

یادم نره زندگیم همش پوچه

یادم نره همه ی اونایی که با تمام وجودم میخوامشون حتما یه روزی میرن

یادم نره یه روزی تنهاترین میشم و تو تنهایی باید سر کنم و آخرشم تنها بمیرم

یادم نره که خیلی آدم آشغالیم چون خیلی مادر و پدرم رو اذیت کردم

یادم نره که خیلی کثافتم که همیشه با خودخواهیام جون اطرافیانم رو به لبشون آوردم

یادم نره که خیلی آدم گندی ام که همه حالشون ازم به هم می خوره

یادم نره که من هیچی ندارم هیچی نیستم هیچ کاری نکردم هیچ ارزشی ندارم هیچ فایده ای هم برا کسی ندارم به قول یکی از دوستام که الحق و الانصاف راست گفته من خیلی آدم جفنگی ام (قربون دهنت برم راست گفتی )

یادم نمیره و همیشه یادمه که منتظر یه اتفاقم .

یادم نمیره که همه چی پوچه پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ ...

یادم نمیره که آدمی بزرگه که اینا رو بدونه و یادش نره ... من حقیرم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط سپیده  | 

سلام به مردمی که ارزشمندترین مردمان روزگارند و خدای آنها عاشقترین خدا

به همه ی شمایی که در ایران زندگی می کنید مژده می دهم مژده ی روزی زیبا و بیاد ماندی روزی که نمونه ی بارز بودن خدا و یاری اوست . شاید  این روز و روزها با واژه های حقیر در صفحه های نازک تقویم ثبت شده باشد و ما عادت کرده ها با نگاهی و آه کسالت آنها را به آسانی به فراموشی می سپاریم . اما یادمان نرود حتی این کسالت با واژه دفاع و آرامش ناشی از آن به وجود می آید وقتی همه چیز آرام است و بهانه ای برای نگرانی و دلواپسی و اضطراب نداری و به اصطلاح شکمت پر شده دنبال بهانه می گردی و از ارزشمنتدین چیزها بهانه میگیری . یادت نرود اگر آن روزها و آن فداکاری ها نبود تو الان اینجا و اینقدر آرام و راحت نبودی که حالا بیایی و از همان ها بد بگویی و آواز خستگی از تکرر صحنه ها سر دهی . من فرزند این سرزمینم و عاشقانه آن را دوست می دارم من یادم نمی رود که جان ها برایم فدا شده من یادم نمی رود که مادرها چشم به راه مانده اند من یادم نمی رود که کودکانی با چشمهای اشک بار منتظر آمدن پدراند من یادم نمی رود  خرمشهر شهر خون و مردمان پاکش ... دلم تنگ و گرفتار است از این مردم ناشکر ... همیشه گله دارند از چه ؟ خودشان هم نمی دانند ... از چیزی که همه جا هست گله دارند نشسته در کنج آرام خیال فریاد زنان بی پناه را سرمی دهند و گلایه می کنند که چرا آنها خودفروشی می کنند!؟؟؟ غافل از اینکه آنها گرفتار فراموشی اند و بهانه ای جز گناه کار کردن جامعه ندارند . آنها دلیل ناپاکی خود را جامعه می دانند  ولی افسوس که ندانسته در سراب فراموشی معشوق ابدی غرق می شوند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط سپیده  |